وصال

 

حاج آقا خودش تعریف کرده بود. آن شب که رفته بودند برای عقد، پسره قسم شرف و ناموس خورده بود که اگه با مادر خودش بخوابه، این دختره را نمی خواد و باهاش نمی خوابه. حاج آقا موقع تعریف کردن خجالت کشیده بود حرفای اونو تکرار کنه؛ "اگه مادر خودمو گای..." حاج آقا تسبیح را در دستانش فشرده بود و گفته بود:" استغفرالله... استغفرالله و اتوب الیه" و جماعت حاضر، همزمان با او زمزمه کرده بودند: "استغفرالله!"

حاج آقا به مردی که کنارش نشسته بود و نمی دانست با پسره چه نسبتی داره گفته بود:"خوب شاید قبلا اتفاق هایی افتاده که این دختره این حرفا را قبول می کنه، اینطور نیست؟"

مَرده سرشو به گوش حاج آقا نزدیک کرده بود و گفته بود:"والله حاج آقا چی بگم؟! پسره که هشتش گرو نهشه، از این الواط های زمونه است، هیشکی ندونه من می دونم که به مادر خودشم رحم نمی کنه. این کفراش که بی خودی نیست، هست؟" بعد سرش را نزدیک تر کرده بود و گفته بود:"حاج آقا شرمنده ها، ولی فک کنم حالا که ترتیبشو داده دیگه نمی خوادش." و بعد زیر لب شاید بی آنکه حاج آقا صداشو شنیده باشه گفته بود:"شایدم مردم راست می گن که دختره دوستش داره!"

حاج آقا خودش تعریف کرده بود؛"اومدن پیش خودم. می خواست دختره را طلاق بده. دختره هم راضی شده بود فک کنم، وقتی ازش سوال کردم که چرا طلاق می گیری، گفت فکر کنم اینطوری بهتر باشه."

میان جمع که نه، ولی حاج آقا پیش یکی از دوستای نزدیکش گفته بود:"بعده چند ماه، ازدواجشون به وصال نرسیده بود، وقتی اومدن برای طلاق هنوزم دختر بود."

 

  
نویسنده : انور حسن پور ; ساعت ٥:٠۳ ‎ق.ظ روز ٢٤ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :