منظورم اين نبود...

قرار گذاشتيم بدون اينکه خودمونو سانسور کنيم٬‌ ده دقيقه پشت سر هم ديگه حرف بزنيم. هر چی دلمون خواست بگيم. حالا هر چی که باشه...

گفت:«ده دقيقه زياده٬‌ من نمی تونم ده دقيقه حرف بزنم. اونم بی سانسور.»

گفتم:«قبول!‌ تو پنج دقيقه حرف بزن٬‌ اما بی کلک. باشه؟!»

گفت:«نه٬ پنج دقيقه هم زياده٬‌ نمی تونم حرف بزنم٬ يه دقيقه خوبه؟! تو رو خدا بذار مال من يه دقيقه باشه.»

قبول کردم. اول قرار شد من حرف بزنم. شروع کردم:«من دلم می خواد بيست و چهار ساعت تموم تو بغل تو بخوابم. سرمو بذارم روی بازوت٬ چشامو ببندم و تو اين بيست و چهار ساعت به هيچ کدوم از غصه های ديگه ام فک نکنم.»

حرفمو قطع کرد:«نه من گرمم می شه!»

خنديد. قهقهه زد. خيلی بلند. نفس عميقی کشيدم و به حرفام ادامه دادم:«من خيلی وقتا خودمو سانسور کردم. حتی با تو! تصورشو بکن حتی با تو! مثلا تا حالا هيچ وقت بهت نگفتم خيلی وقتا از سر شب سرمو فرو کردم تو بالش و ساعت ها به يادت گريه کردم٬ مثل ديونه ها٬ هيچ دليلی هم نداشتم برای اين کار؛ تا حالا هيچ وقت بهت نگفتم که با اين همه ادعايی که دارم تنها دليلم واسه ادامه دادن تو هستی٬ هيچ وقت بهت نگفتم بعضی وقتا سه ساعت تموم خيره شدم به تلفن. اصلا می فهمی اينکه آدم سه ساعت به تلفن خيره بشه يعنی چی؟ می فهمی يعنی چی که آدم واسه اين سيم تلفنو دراز کنه که حتی وقت توالت رفتنشم اگه قرار بشه زنگ بزنی٬ تلفن دم دست باشه و بتونه زودتر گوشی رو برداره که زياد پشت خط نمونی؟ می تونی بفهمی اگه آدم واسه خاطر يه تلفن سه روز از خونه اش نره بيرون يعنی چی؟ می تونی بفهمی اگه يه نفر فقط به اين خاطر که قراره سر ساعت پونزدهم با تو صحبت کنه ۱۴ ساعت راهو ۹ ساعته بياد و تو اين چند ساعت که می مونه همينطوری مثل ديونه ها زل بزنه به تلفن يعنی چی؟ اصلا تو می تونی بفهمی بی تو نمی تونم ادامه بدم و از اين حرفا يعنی چی؟ حالا می دونم از اين گفته ام خيلی ناراحت می شی و هميشه قسمم می دی که اينو نگم٬ ولی اينو از ته ته ته دلم می گم٬ نمی دونم می خوای به چی قسم بخورم که باورت بشه٬ نمی دونم می فهمی يا نه٬‌ ولی می خوام هزار سال قبل از تو بميرم. خنده داره٬ مگه نه؟ اين حرفا رو من می زنم؟!»

صداش نمی آد. اسمشو چند بار تکرار می کنم. بهش می گم که حرفای من تموم شد. حالا ديگه تو بايد حرف بزنی...

هق هق گريه می کنه٬ نمی دونم واسه چی؟ مثل ديونه ها آبغوره گرفته بازم. بريده بريده بهم می گه که نمی تونه حرف بزنه... و بعد آروم می گه:«دروغ گفتم٬ منم دلم می خواد بيست و چهار ساعت تو بغل تو بخوابم...»

کاش می شد بفهمه که همه ی اين حرفا را به اين خاطر نگفتم که اين جمله رو تحويلم بده...

  

  
نویسنده : انور حسن پور ; ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱٢ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :